تبليغاتX
یه لنگه کفش


یه لنگه کفش

...ت م ا م ن ا ت م ا م م ن ب ا ت و ت م ام م ی ش و د...

اسئلک الامان یوم یعض الظالم علی یدیه، یقول یا لیتنی اتخذت مع الرسول سبیلا

یقول یا لیتنی اتخذت مع الرسول سبیلا

یقول یا لیتنی اتخذت مع الرسول سبیلا
یقول یا لیتنی اتخذت مع الرسول سبیلا

یقول یا لیتنی اتخذت مع الرسول سبیلا

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

دلم نمیاد پاک کنم این خونه رو..

بذار به خاطره ها بپیونده..

مثل اون سررسید سرخ..

..

مرسی حضرت آفریدگار که صبورم میداری و شاکر..

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

 

دیگه دلم تنگ نمیشه..

. .

http://www.youtube.com/watch?v=wLyqHAN9y4M

. .

دیگه دلت تنگ نمیشه؟

. .

گم شدم..

دنبالم نگرد..

دیگه روم نمیشه حتی اگه چشماتو ببندی نگاهت کنم..

میترسم از دوباره رسیدن..

نیا..

نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 2:53 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود ما بر آن سریم!

نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 7:33 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

ميدوني كه جقدر دوست دارم؟ خوب بخوابي عزيزم.. شبت بخير..
..
داره ميشه دو ماه.. دو ماه.. كه دارم با احساسي كه ازش ميترسيدم نفس ميكشم. باهاش راه ميرم و حرف ميرنم.. باهاش ميخوابم تا شايد..
انكشرت.. شبا بعد از آرزوكردنت، توي مشتم كه قايمش ميكنم و با روياي اون روزايي كه توي دست تو بوده از خوشي دست خدا رو كه اشكم رو باك ميكنه رو احساس ميكنم، دوباره از احساس همخونه لبريز ميشم..
..
يادته بهم كفتي يه بار كه "نميشه دعا كنيم خدا صلاحمونو توي باهم بودن قرار بده؟"
با خودم فكر ميكنم يعني خدا نميتونه همجين كاري بكنه؟

حسين.. ما كه هميشه از ته دل خواستيم.. ما كه فقط از خدا خواستيم.. ما كه كفتيم تا هميشه توي بغلش نكه مون داره.. مكه نميدونست اكه جدا بشيم يه جوري كم ميشيم كه تا قيامت هم كه راه بريم، راه به جايي نميبريم؟
.
.
نميدونم..
فقط ميدونم بايد سر حرفش بمونه اين خداي أرحم الراحميني كه هزار جا جار زده كه أدعوني إستجب لكم..
هموني كه كوشم رو سه دور و نيم بيجوند كه: إستجب دعوتكما، و لا تتبعان الذين لا يعلمون!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

حالم از خوبي حال تو خوبه. دلم ميخواد بشينم كريه كنم،به ياد اون شباي خاطره اي كه دلت از صداي غلطيدن قطره هاي اشك روي صورتم كه از هزار فرسخي به كوشت ميرسيد ميلرزيد.. دلم ميكه تو يه كاري ميكني آخر.. تو نميذاري همه جيز ويرون بشه.. ميكه ميترسي.. ميترسي دوباره يا علي بكي و زمين بخوري.. ميترسي دست من توي دستت باشه و باهم زمين بخوريم، دوباره..
اما به خدا من نميترسم! به جان ابراهيمم كه ميخوام دنيا نباشه اكه بخواد تار مويي از سر روياي بودنش كم بشه، نميترسم از هزار تكه شدن اكه دستم توي دستت باشه و نكاهتو ازم برنداري!
دلم از حسرت لبخند صادقانه ات لبريزه.. آخه اين قرارمون نبود.. به صاحب اين ماه قرار ما اين نبود حسين!
.
.
نكاه كن. نكاهم كن و بخواه تا دريا دريا آرامشت دهم..
هرجه هستي باش! اما.. باش!
.
.
رئيس جمهور مهربون منو كجا جا كذاشتي؟ كجا؟
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 3:51 قبل از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

بعد از اينهمه روز، وقتي دوباره يه بنجره ي كوجيك به روي خودش باز كرده خوشحالم.. هرجند اين "نوشتن و باره كردن" نكرانم ميكنه.. اما از توي تاريكي و سكوت به سقف خيره شدن و جكيدن اشكاي سرد و غلتيدنش تا بالش بهتره..
ميدونم.. نوشتن به فراموش كردن كمك مي كنه.. اما اكه آرومش ميكنه خب.. بنويس.. بنويس و باره كن.. باره اش كن تا شايد باورت بشه.. شايد باورت بشه كه خدا داشت خاله بازي ميكرد.. خدا از كودكي ما مايه كذاشت.. خدا روياهاي دونفري رو كه باهاش درميون كذاشتيم رو برداشت و برد..
.
.
كريه هامو كرده بودم.. دلم منتظر يه انتظار طولانيه.. و أتممناها بعشر..
تو بنويس و باره كن تا غصه نخوري.. تا دل منم آروم بشه.. تا..
تو جواب استغاثه هاي مني..
تو جواب خداي مني..
ابراهيم، مامان، غصه نخور.. بابا برميكرده.. بيا، بيا بغلم.. بيا سرتو بذار روي دامنم تا برات از دفترم قصه بخونم و با موهات بازي كنم و نوازشت كنم تا آروم آروم خوابت ببره.. شايد خواب بابا رو ببيني..
فقط قول بده، قول بده براي هميشه بسر خوب خودم بموني و جايي نري..
..
اولين روزه ي كله كنجيشكيت قبول باشه عزيزم.. :*
براي بابا حسين دعا كن.دعا كن حالش خوب بشه و دوباره مثل اونوقتا مهربون بشه..
‏.
.
:‏|‏
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

حس خيلي خوبي دارم..
شايد به خاطر اينكه فردا همين موقع اونقدر از اينجا دور هستم كه باورم بشه دارم ميام بيش شما..
شايد به خاطر اينكه فردا شب با هر نفسي كه ميكشم به شما نزديك تر ميشم..
شايد به خاطر اينكه الآن من توي بند ساعتم يه انكشتر دارم كه روي نكين مشكي مهربونش حك شده "يا صاحب الزمان ادركني"..
يه انكشتر مردونه..
انكشتر يه مرد..
:‏*‏**
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 1:59 قبل از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

دوباره ميريزه از جشام اشك دونه دونه..
..
قربون مهربونيت آقا.. قربون غربتت.. فدات بشم كه هنوز حواست بهم هست..
نشسته ام با دل شكسته ام.. شده تو خواب باز رو دامنت ميام ميشينم..
يه شب نكاهي به خواهشم كن.. دلم كرفته.. نوازشم كن..

داري ميبريم مهموني آقا؟ عاقبت دلت سوخت؟ آقا تمام حرف دلم شكايته وقتي برسم و روبروتون بشينم. همه اش شكايته.
بعد از اين يك ماه جيز ديكه اي جز شكوه هاي بي خريدار ازم نمونده..
بيارم همه شو؟ وخ داري بشنوي؟ حوصله مو داري؟

آقا.. امام رضا.. قربون مهربوني و غريبيت..
تنهاي تنها موندم آقا.. سردمه.. يه كم فقط، يه ذره بغلم مي كني كه بيجاركي مو فراموش كنم؟
يه ذره ميذاري توي بغلتون بخوابم؟ آخه خستمه آقا.. خسته و آواره و درمونده ام..
توي حرمت بناهم ميدي آقا؟ بغلم ميكني وقتي رو به ضريحت بغض يكماهه ام بشكنه؟
قول ميدي آقا؟ قول مردونه ي راستكي؟
..
قربون اون فرق دوتا.. فداي رنك بريده.. كي دلش اومده اين جشاي نازو دريده..
عمو.. عمو.. آخ دلم عمو.. دلم..
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

يه آرزوي دست نيافتني دارم.. يه آرزوي سرد.. آرزوم اونقدر دوره كه ميترسم خواستنش آخر ديونه ام كنه..
آرزوم قبل از اين اونقدرا دور نبود. يه قسمت از زندكيم بود.. اما حالا.. دستم به دامن هيج باب الحوائجي آويخته نيست.
خالي ام.. آخه دار و ندارم رو دور ريختم تا براي بودن تو جا داشته باشم.. خالي بودم. تو قدم قدم ميومدي و يادم نمياد حسرت خورده باشم براي كذشته ها.. كاشكي ميشد بهت بكم جقدر صداتو دوس دارم.. ترانه ي حسين حسين روي لباتو دوس دارم..
حالا توي حسرتم، دور خودم ميجرخم.. از آدماي تازه متنفرم.. از هرجيزي كه بوي تورو نداشته باشه فرار ميكنم..
آخخ..
آخخخ خدا..
آخ دلم.. دلم امام رضا ميخواد..
تويي كه با هر نفست مسيحو زنده ميكني.. دلاي توي قفسو مثل برنده ميكني.. توي خدايي جشات عالمو بنده ميكني..
منو توي برزخ اين تشنه لبي رها نكن.. تورو خدا به روي بركناه من نكاه نكن.. بذار مريضت بمونم درد منو دوا نكن.. لب منو از لباي مشك خودت جدا نكن..
..
آخ.. آخ خدا دلم درد داره.. درد ميدوني به جي ميكم؟
آخ خدا.. خدايا نفسم.. نفسم بالا نمياد.. بهونه ي نفس كشيدن منو بهم بركردون..
آرزومو يادت رفته؟ فرشته ي منو با تمام سعادتي كه احاطه اش كرده بهم بركردون..
نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

Migam hanooz too fekretm kheilii shaba khab nadaram,

Migam mage mishe toro 1rooz faramoosh bokonam?

Gooshi ro barmidramo chand vakh 1bar zang mizanam

Chanvakh 1bar be arezoom, beroyaham rang mizanam

Khoob midoonam too zendegim kheili bashi mosaferi

Kheili mamnoon ke miporsi halamo(!)

Kheili mamnoon negarani vase man(!)

Kheili amnoon kheili mamnoon ke mikhai bedooni ba kiam, kojam

Badesh migam shayad bayad az hamdige door bemoonim

Migam bayad sai bokonim, sakhte vali ma mitoonim!!

To ooni ke oomad ye roozi az asemoon nisti..

To ooni ke mikhast mano ta paye jooon nisti

To ooni ke behshto avord roo zamino neveshte ke faghat mano mikhad, hamin

Ooni ke nadasht too harfash hatta ye noghtechin.. Nisti..

Khoob midoonam too zendegim kheili bashi mosaferi

Kheili mamnoon ke miporsi halamo(!)

Kheili mamnoon negarani vase man(!)

Kheili amnoon kheili mamnoon ke mikhai bedooni ba kiam, kojam

Kheili mamnoon vali chera delet nemisooze vase sadegiam?

نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

...
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 7:55 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

کار خودتو کردی آخر؟

حالا من چکار کنم وقتایی که یادم میره، یا اون روزایی که فکر میکنم تو دروغ میگفتی؟

آخه خودت گفتی.. اونروزی رو یادته؟ روز آخر اعتکاف. گفتی بالآخره اونجا هم تلفن داره.. گفتی دوتایی یه کاریش میکنیم.. گقتی یه چیزی نوشتم خیلی وخ پیش، میذارمش توی و وبلاگ قایمکیه که هروخ دلت گرفت بخونیش و یادت باشه چقدر دوست داشتم.

حالا من چکار کنم بچه؟

چکار کنم من؟

بگو!!

نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

بشت اين بنجره ها..
داره..
داره بارون..
داره بارون م ي ب ا ر ه ..
وقتي هر خاطره اي ** رو يادم مياره نميدونم جكار كنم..
درست مثل ديشب كه از خيابون خونه تون ميكذشتم و داشت آبروم
‏ مي رفت..
فك مي كني اون آقاهه براش مهم باشه سوالاي من؟
فك مي كني جوابمو بده؟
خودمم نميدونم..
من كه جيزي نميخوام. نه بجه شونو، نه دلسوزي شونو. حق دارم بدونم دليل اونهمه سردوندن جي بوده.
اينهمه تناقض كيجم مي كنه!!!
بايد حرفامو بزنم.
اكه نكم و بمونه توي دل و ذهنم يه روزي -شايد دور،شايد نزديك- بدجوري خونه خرابم مي كنه..

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |


يه ماجراي عاطفي كه خوب و خوش تموم شه
كسي كه خنديدن اون تمام آرزوم شه.. <-8


توضيحات- اينجا تنها جائيه كه با موبايل ميشه توش بنويسم. هر دليل شخصي و ع*قولانه تكذيب ميشود. ؛)
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 3:59 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

امشب اينجا يه جوريه. هواي امام زاده يه جوريه.. امشب تا دلم خواست شكايت كردم و دل خالي نشد اما..
روبروي ضريح طاقت ايستادن ندارم.. توي دلم يه جيزايي هست كه نمي تونم از خودم جداشون كنم..
دلم از دست عالم و آدم به درده امشب..
خدايا.. اين بود عيدي ما؟ استجابت هاي جدا جدا؟ خير و صلاح تكي؟ عاقبت بخيري انفرادي؟
اين بود تفسير استجب لكما؟
كجاي اون قصه ي موسي تبعيد ميشد؟ من اعتماد كرده بودم به أدعوني استجب لكم.. آخه حرف خودت بود..
آخه حرف تو حرف بود هميشه..
..
طاقت ايستادن روبروي ضريحي كه تو بهش دست كرفتي و دعا كردي رو ندارم.
مناجات مسجد كوفه مكر به دادم برسه.
امشب اينجا يه جوري. يه جوري كه نميفهمم..
خدايا رحم كن.. ديكه نميتونم..
نميتونم فرياد بزنم. دارم خفه ميشم. دارم توي بغضم غرق ميشم. بشكن لعنتييييي..
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 10:19 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

كجاي اين جنكل شب بنهون ميشي خورشيدكم.. بشت كدوم سد سكوت بر ميكشي جكاوكم.. دست كدوم غزل بدم نبض دل عا*قمو.. بشت كدوم بهانه باز بنهون كنم هق هقمو.. كريه نميكنم نرو، آه نميكشم بشين..
حرف نميزنم بمون، بغض نميكنم، ببين :)
نذار كه ع*ق من و تو اينجا به آخر برسه.. بري تو و مرك من از رفتن تو سر برسه..
‏.
.
.
يادش بخير.. "بدون تو هيج وقت، هيج جا نميره" ..
‏.
.
.
آخخخخخخ...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

ماهي ها عا*شق ميشوند..
ديشب دوباره ديدمش..
دوباره ترسيدم..
احساس يه شاخه ي خشك بي اراده
توي رود بي رحم بي امون، و خرد شدن خرد شدن و خرد شدن..
آتيه جقدر شبيه من بود..
وقتي به توكا ميكف "تو جه ميدوني انتظار جي به سر آدم مياره"..
.
.
دارم از جي فرار ميكنم؟
من قراره جكار كنم؟
جرا سركردوني تموم نميشه؟
جرا به هيج نتيجه اي نميرسم؟
جرا آدم وقتي قراره جيزي رو هيج وخ يادش نره فراموش ميكنه، وقتي ميخواد فراموش كنه نميشه؟
.
دلم براي محمد ابراهيمم يه ذره شده.. دلم براي بوسيدن دستاي كوجيكش، براي نوازش موهاي ابريشميش، براي ديدن جشماي قشنك آبي اقيانوسيش يه ذره شده..
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

در گذر گاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و بهاران ز پس هم سپری می گردند
این فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده بجا می مانند.

نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

دائی گفت بذار یه مدت قناریت به حال خودش باشه. گفت شاید بره تو لک و پراش بریزه. گفت نگران نباشم، حالش خوب میشه :)
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

قناریه اونقدر خودشو توی قفسش به در و دیوار زد که مامان در رو به روش باز کرد.

شروع کرد توی خونه چرخ زدن و آواز خوندن.

مست مست بود.

مامان گف به دایی بگو براش یه جفت بیاره. این بینوا تنهاس.

 

یکی دو هفته با قناری جدیده چرخید و بعد از مدتی اونقدر توی سر و کله ی هم زدند که مامان ترسید همدیگه رو بکشند.

 

دایی جفتش رو برد.

 

 

حالا قناریه دوباره توی خونه چرخ میزنه و آواز می خونه.

.

.

گاهی وقتا فک میکنم شاید الآن شادتره..

کی می دونه؟

نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 1:24 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

never opened myself this way.. & nothing else matters
نميدونم.. نميخوام هم بدونم..
از فكر كردن به آخر قصه-يا شايد اولش- ميترسم..
آدم دور افتاده ي داستان هم اين روزا اونقدر سرش شلوغه كه آدم دلش نمياد حرفي بزنه..
نميخوام فكركنم..
ميخوام توي بي خبري تاريك خودم
باقي بمونم، وقتي نميتونم روزنه اي باز كنم..
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 1:59 قبل از ظهر توسط لنگه به لنگه| |


فك كنم مي توني بفهميم وقتي ميگم وقتي سر روي بالش ميذارم جلوي روم ظاهر ميشي و اونقدر بهم خيره ميشي كه چشمام ميسوزه و كورمال دنبال دفترم ميكردم..


جاي انگشت فرشته ات -بالاي لبت - رو كه ميبوسم و باورم ميشه بودنت.. <-8


بعد نوبت اون حرفائيه كه شايد هرگز به گوشت نرسه؛ جمله هاي بدون كلمه، عبارتهاي خاموش..
..

حس ميكنم دارم عادي ميشم..
حس يه دفتر نقاشي رو دارم كه يه دنيا درخت و خونه و آسمون و دريا ‏ توي دلش داره اما آرزو ميكنه يه صفحه ي خالي باشه براي لمس انگشتاي يه ذهن بي رمق، كه شايد طرح بي حوصلگي هاش رو روي تن بي روحش نقش بزنه..
‏..


داره حرف زدن يادم ميره..
كاش خدا رحمش بياد_

نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 2:41 قبل از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

emruz havalie shabe ma va damaadame ghorube shoma bud ke kam kam ru be nomidi mirandam.chizi baraye avikhtan nabud.. raha shodeye barahuti ke hushyarane bargozidam.. khub budam va anduhi nabud.. halati miane bihoselegi va sardargomi.. chizi nabud ke na hamguniash azargari konad, yek paye in khubie masnu'i milangid ama :| .. .. baz az hamant " salam :) " haye hamishegi ke tasavorate talkh ra khakestar mikonad, khakestare ru be baad! mafhum haye dustdashtanie tekrari dar ghalebi az vaje haye no. mesle shokufeye sib, mesle naghmeye sahargaahie morghake par baste'i maghmum: "man hanuz duset daramaa" "harvakh delet yejoori shod, commentaye blogfat ro bekhoon :) " .. ..
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

احساس آرامش میکنم. احساس سکون، یه سکون امیدوارانه و اطمینان بخش.

... شاید چون اولین کسی که مخاطب تبریکم بود مهربونم بود :) شاید هم چون امروز به اندازه ی دو - سه ثانیه صدای نازنینش رو شنیدم و... راستش روم نشد چیزی بگم :"> نمیدونم چرا ولی انگار اولین مرتبه ای بود که قرار بود باهاش صحبت کنم p:

احساس خستگی میکنم. یه خستگی دوستداشتنی :)

امروز هم بودیم. کنار هم. چیزی برای گفتن نبود شاید. حرف های ساده ی همیشگی:دلیل دلخوشی های من!

بودنش توی لحظه های خالی و خاطره ای کردن اونها، خیلی خوبه...

دیگه داریم یاد میگیریم.یاد میگیریم صبوری رو با لبخند هجی کنیم و به خاطر این تعلق خاطر مغرور باشیم :-> (از اون غرور ها که توی بلاگ قدیمیش نوشته بود. یه بار...)

مثل روز، مثل شب، مثل خدا برام بدیهیه که یه روزی میاد که این آدم، این فرشته ی خوب خدای مهربون کنارم باشه...

بی  دغدغه. بی  دلتنگی! بدون حتی یک لحظه دل آشوبی و اندوه...

می رسه اون روز... :|

م ی د و ن م .

نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

اونجوری نگاهم نکن... دلم تنگ شده خب! آره... دوباره!

چی میگی؟ تو چه میدونی از درد من؟ تو چه میدونی از ذهن آشوب زده ی من بی نوای بی ستاره ی تنهای یخ زده.

تو میدونی چقدر دیگه باید توی این خارستون پاهامو از پی دل خسته و بی رمقم بکشم تا برسم به اون صبح سپیدی که وقتی چشم باز میکنم تمام آسودگی جهان بریزه توی دلم و نگاهم رو با لبخند آبی آسمونیش پر بکنه؟

وای خدا!  از کدوم شب نمناک تاریخ خلقت آدمهای دوری زده تا حالا صفحه سفیدای سررسید به سوالای چشمهای سرخ و دستهای سرد جواب داده اند که حالا من از تو، کاغذ بی تعلق به آخر رسیده ی خالی تر از این ذهن غمگین  جواب بخوام؟

دردمو بیشتر میکنی با این نکیر و منکر کردن ها... بعد وقتی از سر خط می خونم اعترافنامه ام رو، اون کلمه ی تکراری توی چشمم، توی گلوم با صدای خفه ی خفقان آوری میترکه.

دست از سرم بردار. تورو خدا.  به جای این مواخذه کردن های هرشب هرشب، یه سیر آرامش بهم بده. یه قطره آسودگی بریز توی این چشمه ی اشکی که تو  اراده کرده و نکرده می جوشه و می خروشه و بنای بی بنیان آرزومندی و امیدواری و بهونه های لوس لبخندهای کذایی رو از پی ویرون میکنه...

اصلاً اینا رو من چرا برات میگم؟... نمیدونم...

شاید دلم میخواد وقتی اون صبح سپید به حوالی غروب رسید وقتی مهربونی مهتاب از پنجره ی خونه ی مهرورزیمون سایه انداخت روی لبخند رضایت مون، این صفحه هارو ورق بزنم و براش بخونم. دلم میخواد بدونه به اندازه ی دونه دونه ی اشکهام  در کنارش بودن رو آرزو کردم... میخوام همینجور که میخونم و موهاشو نوازش میکنم خوابش بگیره.  بعد مثل همیشه ی رویاهام، مثل یه بچه توی آغوشش جا بگیرم و به امید صبح سپید فردا به خواب برم...

   ...

      ...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

 

تولد بیست و یکم

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

 

آخیـــــــــــــــــــــــــــــــــــش!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 8:2 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

 تو میدونی یه روز خوب رو چه جوری میشه نوشت؟ یه روزی که صبحش با «دوستت دارم اندازه ی یه دنیا» بیدار بشی. دم دمای ظهرش خبرای صورتی توی چشمات شکوفه به شکوفه بشکفه و تا آسمونا پر بگیری که: «داره میاد، بالآخره داره میاد! خدا خدا خدا ... حسینم، محمد حسینم میخواد بیاد...»

یه روز فوق العاده، یه روزی که بعدازظهرش یه آدم نازنین از خدای مهربون بخواد که بری جایی که دوست داری و روحت جسمت رو داره میکشونه اونطرفی! به جایی که آستانه ی عروجه برات. یه جای خوب که بهشت روی زمینته! یه جایی که عمو مجید و عمو اصغر و عمو گمنام و عمو کمال، همیشه برات وخ میذارن کنار  یه قسمت از زمین که معرکه اس و یه آدم معمولی اونجا گهگاه میخونه و تورو پله پله بالا میبره و یه بار حتی... اونجایی که چه از شوق دست بزنی و چه از اندوه سینه، هربار که دستت فرود میاد انگار یه ذره از غصه های دخترونه ات رو از توی قلبت میکنی و بیرون میاری و میگی به جاش بهم سرخوشی بده و آدم اون شب یا روز، اراده میکنه و تو به آرزوهای کودکانه ات می ر سی!

خب نگفتی، یه روز اینجوری که توش روبروی ضریح دوتا دورکعتی خونده باشی و پای ضریح مناجات مسجد کوفه زمزمه کرده باشی و بعد آدمای اطراف فکر کرده باشن خیلی آدم ردیفی و بوسیده باشندت. بعد کلی نق زده باشی به جون اون پسر چشم روشنه که «امشب میای به خوابم!» و...

تازه آخر شبش با مهربونت کلی حرف زده باشی و دلت قلب قلبی شده باشه و مهمتر از تمام اینها، ماه برات  آورده باشه... تو ، همچین روزی رو چه جوری توی چند خط سردرگم این سررسید می نویسی؟!.

...

(خدا جونم... من جدی جدی باورم شده که تو داری محبتت رو درحق نداشته ی عاطفه ات تموم میکنی ها! نکنه بذاری دلم بشکنه... خب؟ باشه؟... تو رو خدا منو با حسین امتحان نکن! آخه  این آدم تمام دار و ندار منه. تو که میدونی همه ی هستیمه... نذار با نداشتنش بشکنم... بهم اطمینان بده... موسی منو بهم ببخش... بذار این هارونی که حرف زدن میدونه فقط، بندگی رو یاد بگیره... خدایا...)

از عیسی بن مریم عیدی بگیر محمدحسین رو برام ...

 به اندازه ی بی نهایت بودنت توی دل دوتائیمون!

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |

 

الآن که می نویسم ۳:۱۰ صبح جمعه ی پنجم آبانه. داشتم tv نگاه میکردم که نمیدونم چرا یاد تو افتادم. یاد اینکه چه جالبه که تو اول تابستونی و من اول زمستون! - یاد اون شعر اخوان ثالث افتادم، دریچه!میدونستی اخوان هم متولد دی ماهه بعد از اون به خودم فکر کردم که چه موجود بی روحی بودم پیش از تو. یاد دفتری می افتم که اونقدر خاکستری و آه آلود بود که با اونهمه گل و رنگ و لعابی که به صورتش نقش بسته بود هم در همون نظر اول فریاد میزد که مال یه آدم از زندگی سیره!   یه آدم متنفر. یه آدم مایوس. یاسی که از ترس اتفاق هایی که هرگز توی تقدیریم نبود -چون اون  نمیخواست- بهم هجوم آورده بودند. ترسی که پناه من بود برای بی حرکت موندن و درجا زدن، و پا نذاشتن به راهی که فکر میکردم هنـــــــوز براش زیادی کوچیکم و بیشتر از اون بی عقل و احمق!

... اما اینجوری نبود. میدونی، حالا که فکر میکنم، به اینجا میرسم که من با اتکا به تو این ماراتن رو شروع کردم.  وقتی دیدم آدمی که حتی ده درصد از شرایط آدمهای دیگه رو نداره، اونقدر  به خودش اعتماد داره و بیش تر از خودش و توانائی ها و موقعیتش، به خداوندی پروردگارش یقین و توکل داره، دیگه نتونستم جلوی علامت سوال صورتی بزرگی که توی ذهنم رژه میرفت از همون جواب های لوس همیشگی بذارم که: نه خب، من شرایطش رو ندارم، یا می ترسم درست نشه... یا چه میدونم، هزار کوفت دیگه!

قبلاْ هم گفتم گفته ام و هزار بار دیگه تکرار می کنم که وقتی که زندگی و کلاً بودنت رو میدی به دست خدای بزرگ و مهربون بالای سر، که تنها حامی لحظه های تنهائیه، دیگه ترسی و اندوه و سردرگمی معنا نداره.

میدونی مشکل عمده ی ما آدما اینه که دوست نداریم نتیجه ی احتمالی تلاشمون رو در نام حتی با کسی شریک بشیم. درحالیکه این خدائی که این خدایی که ما رو از خودمون بهتر میشناسه،n  میلیون مرتبه، به هزار و یک زبون زنده و مرده ی دنیا و به هروسیله ای که بی بصیرت ترین آدم روی زمین هم میتونه درکش کنه فرموده که خلائیق: ادعونی استجب لکم! یعنی تا خودت نخوای من توی کار اختیارت دخالت نمیکنم. اما وقتی کمک بخوای دستت رو میگیرم.

حالا هی من بشینم غمبادنامه بنویسم که فلا و بهمان!

والسلام – خوابم میاد دیگه

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط لنگه به لنگه| |


Design By : Night Skin